لوگوي جديد پژو

سپتامبر 30, 2008 at 4:28 ب.ظ | In سرگرمي | 2 Comments
Tags: , ,

اينم از ابتكار يك مكانيك مشهدي !

لوگوي پژو

لوگوي پژو

درد دل با خدا

آگوست 29, 2008 at 8:45 ق.ظ | In سرگرمي | 3 Comments
Tags: ,

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت برمن تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟
گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟
گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟
گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟
گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو بازگفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم .
گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت …
گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت …

پ.ن : اينو يكي از دوستان به ايميلم فرستاده بود ديدم بد نيست شما هم بخونين .

به وطن بر ميگرديم

آگوست 24, 2008 at 8:44 ب.ظ | In سرگرمي | 1 Comment
Tags:

رئيس جمهور به شتاب به صحراي آريزونا رفت تا از سفينه ي فضايي عظيم موجودات بيگانه استقبال كند. رئيس جمهور گفت: ” صلح ! “
بيگانه اي كه شبيه انسان بود گفت :” خيلي ممنون ، ما به سفري يك ميليون ساله رفته بوديم ، خيلي خوشحال هستيم كه به وطن برگشتيم. “
- “خواهش مي كنم بفرماييد بازديد كنيد. بعد سفر خوش .”
موجود بيگانه گفت :” انگار درست متوجه نشديد ما به وطن برگشته ايم .”
دين كريستين سن

اين دو نفر دارن چيكار ميكنن؟

آگوست 24, 2008 at 7:18 ب.ظ | In سرگرمي | Leave a Comment
Tags:

لاشخور

آگوست 22, 2008 at 10:38 ق.ظ | In سرگرمي | 2 Comments
Tags:

داستاني هست درباره پليكاني كه در زمستاني سخت خود را براي تغذيه فرزندانش با گوشتش ، فدا كرد .
وقتي سرانجام از ضعف جان سپرد. يكي از جوجه ها به ديگري گفت :” بالاخره راحت شديم ! از بس كه هر روز آن چيز گنديده را خورديم داشتم خسته مي شدم .”
كوئيلو
داستان وطن

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.