موبايل

دسامبر 25, 2008 at 6:28 ب.ظ | In خاطرات | 3 Comments
Tags: , , ,

امشب وقتي داشتم با تاكسي برمي گشتم خونه، در عرض يك دقيقه، همه موبايل ها شروع كرد به زنگ زدن، راننده رو هم حساب كنيم 6 نفر تو تاكسي بودن كه يه لحظه هر پنج تاشون داشتن با موبايل حرف مي زدن! منم نگاشون ميكردم!
يكي به منم زنگ بزنه! عقده شدم، از دست ميرما! )):

من و يلدا

دسامبر 20, 2008 at 7:18 ب.ظ | In خاطرات | Leave a Comment
Tags: , ,

من و يلدا تنهاييم امشب با هم!
يلدا تولد دوباره من و تو، يلدا نويد كوتاه شدن شب ها، يلدا نويد كوتاهي تاريكي، يلدا نويد فزوني روشني، يلداي من، يلداي تو، مبارك!

حكايت حاج آقا شدن ما!

نوامبر 30, 2008 at 7:52 ب.ظ | In خاطرات | 5 Comments
Tags: , ,

موجي از تبريكات گوناگون اهم از زنگ و اس ام اس و ايميل و آف و همچنين در خواست شيريني و شام و سور و … بنده را شرمسار گردانيده است. چه مي كند اين عمره دانشجويي …
حكايت از اين قرار است كه آقا ما در آخرين لحظات ثبت نام آمديم و يه اسمي رد كرديم، دو روز بعد قرعه كشي شد و ميگويند به اسممون در آمده انگار! آقا بسي بسيار خوشحاليدم چون از همان ابتدا فقط به نيت نيابت از پدر ثبت نام شده وگرنه ما را به چه لياقت اين كار!
به هر حال بسيار باعث خوشحالي ما و نيز اطرافيان و بسي دوستداران ما گرديده شده است و ما نيز خرسند كه سعادتي اينچنين نصيبمان شده، بدينوسيله از تمامي دوستان تبريك گفته تشكر كرده نائب الزيارة خواهيم بود، اگر ما را ببرند! والسلام وعليكم!

پ.ن: حالا اصلا معلوم نيست ما رو ببرن؟ كي ببرن؟ سال ديگه ببرن؟ نبرن؟ با كي ببرن؟ بايد برم آمار خودمو بگيرم !

استعدادهاي بي استفاده

اکتبر 21, 2008 at 5:16 ب.ظ | In خاطرات | 2 Comments
Tags: , ,

نه خوشم اومد ، اين زبان دومي ما كم كم داره به كار مياد، امروز سر كلاس يه درس عمومي (تاريخ امامت!) يهو استادو جو گرفتش شروع كرد به خوندن حيدر باباي شهريار به تركي ،وسطش  پرسيد كه كي تركي بلده ؟ آقا ما هم يه نگاه اينور اونور انداختيم ديديم كسي نيست دستمون رو برديم بالا ! بعد استاد گفت پس من مي خونم تو ترجمه كن ! خوند و ما هم يه دو سه تيكه معنيديم ( اصطلاحي در زبان چت، به معني :معني كردن!) البته حال نداد زياد نخوند ، اونجايي هم كه فك كنم بلد نبود پرسيد! اين همون استادي بود كه اينجا  بهم گفت يه كتك از دست من مي خوري !

به هر حال زياد بد نبود ، لاقل بعد كلاس چند نفر بهم گفتن ترك!!

انتخاب رشته خركي

اکتبر 19, 2008 at 8:41 ق.ظ | In خاطرات | 6 Comments
Tags: , ,

امروز تو آشغالام اتفاقي كپي برگه انتخاب رشته كنكور سراسري 2سال پيش رو پيدا كردم ، 10 رشته اي كه اول از همه انتخاب كرده بودم صرف نظر از شهر، ايناست: 1- مهندسي برق (قدرت) 2- مهندسي برق (مخابرات) 3- مهندسي برق (الكترونيك) 4-مهندسي عمران 5- مهندسي كامپيوتر (سخت افزار) 6- مهندسي مكانيك 7- مهندسي مكانيك 8- مهندسي مكانيك 9- مهندسي مكانيك 9- مهندسي مكانيك 10-مهندسي دريا

خودمم موندم چرا اينا رو انتخاب كردم ، خصوصا اين برق و مكانيك كه الان اگه با لانچيكو برقي هم بزنن نميرم اينا رو بخونم !(بي احترامي نشه به برقي ها و مكانيكي ها ) شايد يه دليلش اينه كه مشاوره بد گفته باشه چون يادمه مي گفت اول رشته هايي كه قبول شدنشون سخته رو بزنيد ، اون موقع هم مي دونستم هيچكدوم از اينا رو قبوي نميشم ! تازه شهرهاشون رو اگه بدونين هركدوم تو يه قبرستوني !

يادمه اون موقع بين مهندسي پزشكي و مهندسي آي تي (هر دو از يك دانشگاه)، دو دل بودم ، اما الان خيلي خوشحالم از رشته اي كه مي خونم (IT) و حاضر نيستم با هيچ رشته ديگه اي عوض كنم.

به خاطر علي اكبر بودنم جايزه گرفتم!

آگوست 13, 2008 at 7:55 ب.ظ | In خاطرات | 10 Comments
Tags: , , ,

آقا امروز رفتيم به يه همايشي تو فرهنگ سراي غدير مشهد، موضوع همايش در رابطه با شهروند الكترونيك بود، از نكات جالبناك اين همايش سخنراني دكتر جلالي بود كه مثل هميشه با سخنان ساده و شيرين و با مزه و در عين حال پر محتوا كه اصلا حوصله هيچكي سر نمي ره تازه كلي هم حال ميكنه بود . بعدش هم شهردار مشهد ، اين اقاي مهندس پژمان اومد يه كم حرفيد و آخرش هم بهش جايزه دادن ، فكر ميكنين چي دادن ؟؟ آقا يه دفترچه كه توي 160 كشور جهان معتبره بهش دادن يعني رسما به عنوان يك شهردار يك شهروند الكترونيك در جهان شناخته ميشه !البته بايد دوره شو هم ببينه! همه ميگفتن آدم شهردار بشه چقدر خوبه، چقدر راحت اين دفترچه گيرش اومد!!

از اين كه بگذريم آخر همايش اومدن گفتن كه مي خوان به 10 نفر به قيد قرعه جايزه بدن ! حالا جايزه چيه؟ از همون دفترچه ها ! واي …! آقا شماره ده نفر رو گفتن شماره ما نبود !! از اون ده نفر هم چند نفرشون نبودن ، دوباره چند تا شماره گفتن كه باز هم غايب بودن ، چند بار اين كارو تكرار كردن ،خودشون هم خسته شده بودن! بالاخره آقا تصميم گرفتن به مناسبت روز جوان و از اين حرفها به اوني كه اسمش علي اكبر جايزه بدن از همين دفترچه ها! يهو مجري گفت كي اسمش علي اكبره ؟ آقا ما هم دستمون رو برديم بالا و رفتيم جايزه گرفتيم از همين دفترچه ها!! خوب دوره اش رو هم بايد بريم و ما هم ميشيم e-citizen.
اسمم رو هم ثبت كردن !

پ.ن: اين اولين بار بود كه واسه اسمم جايزه گرفتم !

mashhad e-citizen

حكايت عرق بيدمشك ما

جولای 8, 2008 at 8:13 ب.ظ | In خاطرات | 2 Comments
Tags:

آقا ما يه 3-4 ماه پيش موقع برگشتن از مسافرت يكي يه بطري عرق گرفت گذاشت تو ساكمون كه بياريم واسه كسي! ما عرق رو گرفتيم و آورديم مشهد و گذاشتيمش تو يخچال تا استفاده بشه، از قضا يه روز كه خيلي تشنه بودم رفتم سر يخچال و يه بطري آب برداشتم و خوردم و بعدش تازه فهميدم كه مزش مثل آب نيست خلاصه اون روز ما كلي گيچ شديم ونفهميديم كه چرا منگ مي زنيم! بعد از ظهرشم خواستيم درس بخونيم ولي حقيقتش تو نيم ساعت نتونستم به خط دوم برم.
اين ماجرا به اينجا ختم نشد، خاله ، دختر دايي ، زن پسر دايي و پسر عمو با خودم 5 نفري بوديم كه با توجه به شباهت بطري عرق به بطري آب معدني ، اشتباهي به جاي آب عرق بيدمشك خورديم.

چقدر بد اين دل من تنگ مي شود!

جولای 4, 2008 at 7:11 ق.ظ | In خاطرات | Leave a Comment
Tags:

دلم مي خواهد به همه آنهايي كه دوست دارم، بزنگم!

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.