چشم شيدا به زنجير كشيده مي شود!
دسامبر 14, 2008 at 6:41 ب.ظ | In بازي هاي وبلاگي | 3 CommentsTags: بازي, دوستان, زنجير كشي
چشم شيدا به زنجير كشيده مي شود، مگر مي شود؟ جل الخالق! زنجير كشي بازي وبلاگي ديگري است كه من باز هم از سوي دوست عزيز نون وا به آن دعوت شده ام، قضيه از اين قراره كه بايد اسم كس يا چيزي كه دوست دارين به مدت يكسال به اون زنجير بشين رو بگين! البته بايد از دنياي مجازي كسي يا چيزي رو نام ببرين!
من! مي خواهم به وبلاگم زنجير شوم، به چشم شيدا، اون هميشه با منه، من هيچ وقت فراموشش نمي كنم، خيلي مسخره است نه؟
به هر حال اينجوريه! اما نمي دانم فقط براي من اينطور است يا براي همه؟ و آن اين است كه بازي هاي وبلاگي ديگر شور و شوق سابق را ندارد، با اينكه خيلي استقبال مي كنم از اين حركات، اما به نظر مي رسه اگر تحول و تنوعي در بازي هاي وبلاگي بوجود بياد بد نيست!
و اما در مورد دعوتي هاي من، گويا من جزء آخرين نفراتي هم كه دعوت شدم منظورم اينه كه تقريبا تمام دوستان من قبل به اين بازي دعوت شدند و يا اصلا بازيگر اين جور بازي ها نيستند طبق روال، اما به هر حال از افراد زير دعوت مي كنم اين بازي را ادامه دهند!
امين
، حديث مهر، يكي يه دونه ، شهر آشوب (اينو بي خيال شين، تا بياد به فكر بازي بيفته، بازي ديگه اي شروع ميشه!) و تمام كساني كه فراموش شدند!
از دوستاني هم كه وبلاگ ندارند اما هميشه لطف مي كنند و مطالب من را مي خوانند، دعوت مي كنم در صورت تمايل زير همين مطلب در قسمت كامنت ها اين بازي رو ادامه بدهند!
من اگه نامرئي بودم
نوامبر 8, 2008 at 11:02 ق.ظ | In بازي هاي وبلاگي | 6 CommentsTags: نامرئي بودن, دارائي, شهرداري مشهد
اگه نامرئي بودم بازي وبلاگي ديگه اي يه، كه از طرف نونوا و دوشيزه شين به اون دعوت شدم، بچه كه بودم خيلي دوست داشتم نامرئي باشم ولي ديشب كه به اين موضوع فكر ميكردم ديدم زياد فرقي به حالم نميكنه كه نامرئي باشم يا نباشم!
من اگه نامرئي بودم اولين كاري كه مي كردم ميرفتم اجرائيات شهرداري، يه پرونده اونجا دارم قبل از هركاري اونو نابود ميكردم اصلا كل اجرائيات شهرداري و نه اصلا كل شهرداري مشهد رو نابود ميكردم، من اگه نامروي بودم هرجا نوشته “مشهد شهر زندگي با مشاركت در سازندگي” اونجا رو نابود ميكردم، من اگه نامروي بودم ميرفتم دارائي، يه پرونده هم اونجا دارم ترتيب اونم ميدادم، نمودن ما رو اينا، مغول ها از اين بهتر بودن، چپ و راست دارن تيغ ميزنن كاملا قانوني با قانون مسخره خودشون، اه ..
ساير دعوتي ها :
وبلاگچي، دو كلمه حرف حساب، شهر آشوب، ذهن خاكستري، پسري از گيلان و ساير علاقه مندان
بازي قبلي>>
زندگي بي ترس معنا ندارد !
اکتبر 9, 2008 at 8:33 ق.ظ | In بازي هاي وبلاگي | 7 CommentsTags: استرس, ترس, زندگي
از طرف وبلاگچي به يه بازي وبلاگي دعوت شدم ، البته خود وبلاگچي ميگه كه اين يه بازي نيست ! قضيه از اين قراره كه بايد در مورد بزرگترين چيزي كه تو زندگي ازش ترسيدي بنويسي !
من تو زندگي چند بار وحشتناك ترسيدم ، اما الان نمي خوام در موردشون بنويسم ، كلا سختي ها و ترس ها ! زود يادم ميره بعد از اينكه تموم ميشه ديگه به فكرشون نمي افتم ، شايد اگه در مورد يكي از اونها كه مهمترين شونه بنويسم شبيه اين مطلب وبلاگ چي بشه با اين تفاوت كه ده ها بار تكرار بشه ، چيزهايي هم كه اون اونجا نوشته همشونو ديدم به عين ، از اون پرستار زني كه وايستاده نگاه كرده تا اون دكتري كه اونجا نبوده و… اگه بگم باوركنين بايد بشينين آبغوره بگيرين !
اما زندگي همينه ديگه ، هميشه با ترس ، هميشه استرس ، اما يه روز اگه اينا نباشن زندگي معنا نداره، تجربه كردم ، زندگي بي دغدغه كه آدم نگران چيزي نباشه واقعا بي معنيه ! تموم معني زندگي به همين دل نگراني هاست !
من هم از دوستان عزيز : نون وا ، آرتوش ، ذهن خاكستري ، دوشيزه شين ، امين ، يكي يه دونه و هر كسي كه دوست داره ادامه بده دعوت ميكنم تا در صورت تمايل اين بازي رو ادامه بدهند ، خوشحال ميشم ترسيدنشون رو ببينم ! ![]()
مطالب مرتبط : 24 ساعت آخر ، خاطرات مرگبار
بازي خاطرات مرگبار
آگوست 11, 2008 at 8:07 ب.ظ | In بازي هاي وبلاگي | 3 CommentsTags: خاطرات بد
از طرف نون وا ي عزيز به يه بازي وبلاگي دعوت شدم ، خلاصه بگم بازي به اين صورته كه سه تا از خطرناك ترين و مرگبار ترين خاطراتي كه براي شما پيش اومده يا اينكه در حضور شما براي اطرافيانتون پيش اومده رو بايد بنويسي!
با اينكه معمولا سختي ها و خاطرات بعد زود از يادم ميره ولي با 5 دقيقه فكر كردن 3 خاطره بد يادم اومد.
1- فكر ميكنين چه طوري دست راست و چپم رو تشخيص دادم؟چهار- پنج سالم بود(شايد هم كمتر) كه تو يه آتيش بازي ساده بچه گانه دستهام سوخت ، خيلي زود خوب شد ولي چون يارو خوب پانسمان نكرده بود روي انگشت شصت دست راستم يه اثر كوچولو موند، اينجوري بود كه راست و چپم رو تشخيص دادم!
2- چند سال بعد سر يه ميدون با يه موتور تصادف كردم ولي متاسفانه زنده موندم !
3- اين از همه مهمتره اول از همه هم به ذهنم رسيد ولي آخر ميگم: اينكه ببيني يه نفر دهها بار جلوي چشات ميميره و زنده ميشه و هر دفعه ميگه فقط به عشق تو زنده ست ! خيلي وحشتناكه ! وحشتناك بود چند ماه پيش تموم شد.الان ديگه اينجوري نيست ، همه چي تموم شده ، تموم تموم الان ديگه هيچكي به عشق تو زنده نيست!
من هم به رسم اين بازي ها آرتوش ، آقاي منيري و امين رو به اين بازي دعوت ميكنم اما اصراري نيست ونه اجبار!
10چيزي كه دوست دارم وندارم
ژوئن 23, 2008 at 6:48 ب.ظ | In بازي هاي وبلاگي | Leave a CommentTags: علاقه مندي ها
بازم به يه بازي وبلاگي جديد از طرف نون وا دعوت شدم.امشب هرچي فك كردم اين 10 تا چيزي كه دوست دارم رو بنويسم نتونستم 10تا كاملش كنم .بدها رو كه اصلا . فك كنم نياز جديد به فسفر داشته باشم. دو سه ماه پيش به اين نتيجه رسيده بودم كه هيچ آرزويي ندارم و به همه شون رسيدم .شايد هم اين دليلش باشه.خلاصه اقا بعد از كلي فشار كه به مغزم آوردم اينا يادم اومد:
10چيزي كه من دوست دارم:1- اول از همه يه نفر كه جاش هميشه خاليه 2- دار و دسته رفقا ام از بالاشهري وپايين شهري ، وبلاگ خون و وبلاگ نخون،كامنت گذار و كامنت نگذار .خانم وآقا! 3- فوتبال ومشتقات آن 4- وبلاگ نويسي 5- شبها دويدن تو پارك 6- هلو (البته از ميوه ها) 7-صنايع دستي 8و9و10- اميدوارم شي اي دوست داشتني برام بوجود بياد يا حتي يه احساس
اما 10 چيزي كه من دوست ندارم: قبلا يه چيزايي از چيزهايي كه ازشون بدم مياد با عنوان نديدني ها نوشته بودم. اما بعد از اتفاقات اين چند روزه ديگه از كمتر كسي و چيزي بدم مياد مي خوام همين احساس رو هم حفظ كنم. دوست دارم بگم از چيزي بدم نمياد اما اين مجري هاي تلويزيون اعصابمو كماكان خراب مي كنه! نمي دونم چرا احساس ميكنم اين پست اجباريه!
منم در ادامه بازي اين بار از جودي ابوت و آرتوش و تمامي كساني كه مايل به ادامه اين بازي هستند دعوت به عمل مي آورم.
پ.ن:يه دسته ديگه به موضوعات وبلاگ با عنوان بازي هاي وبلاگي اضافه كردم.
24ساعت آخر
ژوئن 22, 2008 at 7:34 ق.ظ | In بازي هاي وبلاگي | 8 CommentsTags: كارهاي مهم در زندگي
بعد از اينكه تونستيم ملت رو قانع كنيم كه منم ممكنه هر لحظه دار فاني رو وداع بگم و جواني و . اينا نميشناسه. بالا خره من هم توسط نون وا به اين بازي دعوت شدم.
من اگه 24 ساعت به آخر عمرم مونده باشه اول از همه يه تشكري از همه رفقا به عمل آورده، صله رحمي نيز به جا مي آورم.بعد اين خبر تاسف بار را به همه ازيات(ج زيد) اطلاع داده ،از خداوند منان طلب شوهر خوب براشون مي نمايم. بعد زنگ مي زنم به احمدي نژاد ازش معذرت مي خوام به خاطر…بگذريم انشاا.. وضع مملكت هم بعد از ما درست ميشه! بعد يه اس ام اس فارسي به ازرائيل داده ازش مي خوام تا در جشن خدا حافظي من شركت كنه البته مي گم يه كم زود تر بياد تا هم يه كم نمك گيرش كنم هم رو مخش كار كنم ببينم مي تونه بيخيال شه! بعد ميرم به اهدا اعضا مي گم بعد از مرگ ما تمام اعضاي ما را اهدا كنين به اين آدمها. اگه خواستين هم خونمون رو بفرستين خارج. اگه هم خواستين به عنوان موش آزمايشگاهي از من استفاده كنين. بعد هرچي پول دارم …هر چي پول دارم.. وقف؟ نه وقف نمي كنم مي دم به اين دولتي ها بزارن رو پول نفت بدن به اين فلسطيني ها و لبنان و عراق و افغانستاني ها خوش بخت بشن. بعد آقا آخر عمري اين پاچه ها مو مي دم بالا ،ابرو ها مو بر مي دارم، موها مو اونجوري ميكنم ، مي رم تو بولوار سجاد بعد اينا ميان منو ميگيرن ،ولي تحويل ازرائيل مي دن . بعد خبرشو تو شبكه هاي خارجي پخش ميكنم. همه اينا رو تو 23 ساعت انجام مي دم . اون يك ساعت آخر و همراه با حضرت ازرائيل به خدمت دكتر جاسبي نائل شده ازشون مي خواهيم تا در صورت امكان ما را تا اون دنيا همراهي كنند.
راستي داشت يادم ميرفت اين آخر عمري من آرتوش و ياسر رو هم به اين بازي دعوت ميكنم.
وبنوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.



