يوزارسيف
دسامبر 25, 2008 at 6:35 ب.ظ | In ارجاع و معرفي | 6 CommentsTags: يوزارسيف, يوسف, پيامبر, بازيگر, تلويزيون, سريال
اين نوشته كه در حقيقت يك كامنت است. چند وقت پيش زيبا زير يكي از پست هام نوشته بود! ديدم بد نيست اگه همه بخونن!
خدایا آیا یوسف آنقدر زشت بوده است؟
خدایا چرا پوتیفار آنقدر جذاب تر است؟
خدایا چرا صدای یوسف تو دماغی است؟
خدایا آیا زنان برای این یوسف دست هایشان را بریده اند؟
خدایا چرا گریمور این سریال آنقدر ناشیست؟
خدایا چرا یوزارسیف هاله ی نورانی ندارد؟
خدایا چرا لباسهای زنان مصری اینچنین کلفت و انبوه است؟
خدایا چرا وقتی زنان هیز مصری دستان خود را می بریدند صدای قرچ قروچ چرخ های گاری از آنان استخراج می شد؟
خدایا چرا آمنهتب ته لهجه ی اصفهانی دارد؟
خدایا چرا چنین بلایی سر موهای رحیم نوروزی آورده اند؟
خدایا پروانه معصومی دیگر چه از جان این سریال می خواهد؟
خدایا از برای چه لباس یوزارسیف در آن زندان کثیف و یا حتی در هنگام خرد کردن سنگ همچنان سفید باقی ماند؟
خدایا آیا در آن زمان وایتکس وجود داشته؟
خدایا چرا هیچ مویی بر دست و پای مردان این فیلم نروییده؟!
خدایا آیا مصریان باستان گر بوده اند؟
خدایا آیا در همه ی زندان های آن زمان به جای موش همستر وجود داشت؟
خدایا پس این یعقوب کی کور میشود؟
خدایا چرا بنیامین از یوزارسیف خوشگلتره؟
خدایا دمت گرم این پوتی فار چقدر روشن فکر می باشد!!!
خدایا آیا در ان زمان اتو و چسب مو وجود داشته؟
خدایا آیا زلیخا و کاریماما نسبتی با قالی کرمان دارند؟
خدایا منم از اون دستمال قرمزا که برای یوزارسیف کادو می آوردند می خواهم
خدایا آخه اردلان شجاع کاوه را چه به نقش فرشته!!! آنهم با آن صدای تو دماغی اش!!! آدم گرخیدنش می گیرد !
خدایا سپاس بی کران که من و دوستانم را با پخش این سریال اینچنین خشنود می کنی
خدایا این سریال را از ما نگیر
تا کنون 6 نظر داده شده »
RSS برای دیدگاههای این نوشته. آدرس دنبالک
دیدگاهتان را بنویسید:
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.




کاملا موافقم …
Comment با عمو هوشنگ — دسامبر 25, 2008 #
فکر میکنم ایشون خودشون هم این نوشته رو از جایی کپی کرده بوده اند!
Comment با نیک نگار — دسامبر 26, 2008 #
بله منم همينطور فكر ميكنم
Comment با چشم شيدا — دسامبر 28, 2008 #
خیلی جالب بود
موافقم…
Comment با سفید...سیاه — ژانویه 4, 2009 #
در هشتمین جلسه داستانخوانی سرای اهل قلم، سه داستان کوتاه کوتاه نوشته محمدرضا موذن زاده با حضور نویسنده و حبیب احمدزاده و سارا عرفانی و منتقد مهمان، نقد و بررسی خواهد شد
زمان: دوشنبه 23 دی ماه ساعت پانزده و سی دقیقه
مکان: سرای اهل قلم
فلسطین جنوبی. کوچه خواجه نصیر. پلاک 10
تلفن: 66966156
اتوماتیک
ساعت هفت و پنجاه و نه دقیقه صبح و او هنوز خواب بود. وقتی پنج و نه جای خود را به دو صفر انگلیسی دادند، تلفن همراه اش از روی تقویم، با خواندن تعدادی صفر و یک فهمید که امروز تولد نفر هشتاد و نهم در لیست Contact ها است.
به صورت اتوماتیک از همان لیست، نام او را Load کرد و صفر و یک هایش را در ابتدای صفر و یک های کد شده ی جمله ی « جان، تولدت را از عمق وجودم تبریک می گویم. دوست دار تو» اضافه کرد.
یک پیام اتوماتیک فرستاد. و بعد، آن را از sendbox پاک کرد.
***
ساعت هشت و سه دقیقه صبح و او هنوز خواب بود. تلفن همراه اش طوری تنظیم شده بود تا پیام شماره نوزده ذخیره شده در حافظه را Load کند و در جواب تمام پیام هایی که شامل حداقل یکی از کلمات تولد، ولادت، میلاد و Birthday هستند بفرستد.
« soheilجان، واقعا ذوق زده شدم که تولدم یادت بود. مرسی»
پیام فرستاده شد و به صورت اتوماتیک پاک شد.
Comment با سرای اهل قلم — ژانویه 5, 2009 #
دوست عزیز سلام وقت بخیر خسته نباشی
من کوروش هستم از بلاگ خانه ی رایمند
خدایش اینقدر این مطلب قشنگ بود که ما کلی حال کردیم و بعد از گذراندن لحظاتی خوش به واقعیت و ساختار پوشالی مذهب اندکی فکر کردم زیرا می گویند که 124 هزار پیامبر آمدند و رفتند آیا آن 123999 پیغمبر دیگر نباید صورتشان در حاله ای از ابهام باشد آیا آن تعداد ذکر شده همه به نوعی در نوع خود قابل نقد و برسی بودند نمی دانم که چگونه باید از این کلاف سردرگم مذهبی که سر و نخ آن معتوم نیست به دست چه فرقه و گروهی است که باید ما وارثان حفظ آن باشیم آیا شما می دانید در هر صورت اگر کسی هم بخواهد بداند در جمهوری اسلامی با علامت سوال نمی دانم روبه رو می شود
دوست عزیز ما با اجازه ای یک طرفه شما را لینک کردیم لذا لینک ما از سوی شما مایع مباهات و نهایت افتخار است
شبهایت به شادی روزهایت در پناه آزاددی
و در آخر این شعر از سهراب سپهری از باب دوستی اینترنتی تقدیم به شما :
نشانی ؟ (خانه دوست کجاست؟)
در فلق بودم که پرسید سوار ؛ آسمان مکثی کرد .
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت : نرسیده به درخت ؛ کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است .
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ؛ سر به در می آرد ؛ پس به سمت گل تنهایی می پیچی ؛ دو قدم مانده به گل ؛ پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد .
در صمیمیت سیال فضا ؛ خش خش می شنوی :
کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا ؛ جوجه بردارد از لانه نور و از می پرسی .
( خانه دوست کجاست ).
*روانشاد سهراب سپهری*
Comment با kourosh — فوریه 9, 2009 #